سیاق اندیشه

مجله‌ الکترونیک فرهنگی و اجتماعی

سیاق اندیشه

مجله‌ الکترونیک فرهنگی و اجتماعی

سیاق اندیشه
باید آنقدر شنید و شنید و شنید.......
باید آنقدر فکرید و فکرید و فکرید......
تا بتوان
نوشت.
اکنون دنیای بی عدالتی است
ما هم به حدیث نفس نویسان افزودیم خود را
پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
پیوندها
آخرین نظرات

قواعدی که به عنوان اصول وضع شده نقد ادبی و هنر مطرح می‏شوند، بسیارند. جریان شناسی ادبی و شناخت آفتها و آسیبگاههای ادبیات به طور عام، و ادبیات معاصر و انقلاب اسلامی به طور خاص، بخشی از آن اصول و قواعد قابل تاکید است. البته اگر بخواهیم رسالت ادبیات را به کالبد شکافی صرف عبارت؛ یعنی سخن‏سازی و سخن‏آرایی منحصر کنیم، سخن گفتن از نقد ادبی بسیار آسان خواهد بود؛ ولی آنگاه که پای اشارت، تعهد مضمونی و هدایتگری یا حکمت‏آمیز بودن پیام به میان می‏آید؛ نقد ادبی از محدوده لفظ و عبارت خارج می‏شود و یکی از علوم و فنون پیچیده و عمیق و دارای ابعاد مختلف محسوب می‏گردد. هر چند متفکری؛ چون ابن خلدون، رسالت ادبیات را پی بردن به زبان عبارت می‏داند، آنجا که می‏گوید: "باید دانست که صناعت سخن، خواه نظم یا نثر فقط به وسیله الفاظ انجام می‏گیرد نه از راه معانی، بلکه معانی تابع الفاظ است و فقط الفاظ اساس این صنعت را تشکیل می‏دهد؛ بنابراین، جوینده سخن که می‏کوشد ملکه سخن را در نظم و نثر به دست آورد، تمام همّ خود را متوجه الفاظ می‏کند و به حفظ کردن نمونه‏های آنها از سخنان قدیم عرب، می‏پردازد و آنها را بسیار به کار می‏برد و بر زبان خود جاری می‏سازد تا ملکه زبان مضر در وی ایجاد شود و لهجه غیر عربی فصیح را ـ که بر آن تربیت شده است ـ ترک گوید."1 ولی بر اهل تامل پوشیده نیست که نمی‏توان عبارت را از ساختار پیام و معنی آن جدا کرد؛ زیرا فقط با توجه به بعد صوری سخن، می‏توان آن را به هنرمندانه یا فاقد هنر تقسیم کرد، چنانکه با لحاظ کردن محتوا و پیام آن می‏توان از هنر و ادبیات حرکت آفرین و تعالی بخش، به هنر و ادبیات هدایتگر، و از هنر و ادبیات فاقد روح تعالی‏بخش و سعادت آفرینی، به هنر و ادبیات گمراه کننده یا ادبیات بی‏روح و مرده تعبیر نمود.

خفتگانی سیل غفلت بردگان      زنده؛ اما مرده‏تر از مردگان

این مقاله درآمدی است بر جریان‏شناسی در عرصه ادبیات معاصر و رهیافتی بر ویژگیها و ساختارهای هنری و معنوی ادبیات انقلاب اسلامی یا ادبیات احیاگرانه که خود محصول جریان‏شناسی در قلمرو دین‏شناسی و دنیای معرفت‏شناسی جریانهای فکری معاصر است؛ یعنی همان‏گونه که در جهان معاصر، در حوزه فلسفه دین و دین‏شناسی، جریانهای مختلفی؛ چون: جریانهای بی‏درد، جریانهای روشنفکری (دینی و غیر دینی) و جریانهای احیاگرانه مطرح است؛ و در قلمرو علم و دانش، دانش عاری از درد و جدا از روح دینی و علم یا دانش متعهد مطرح است؛ در عرصه هنر و ادبیات نیز جریانهای مختلفی وجود دارد که شناخت آنها برای نسل انقلاب اسلامی ـ بخصوص قشر اهل ادب و هنر ـ ضروری است.

جریان‏شناسی ادبیات معاصر با دو بحث بنیادین دیگر گره خورده است: آفت‏شناسی ادبیات و خصایص ادبیات دینی یا ادبیات انقلاب اسلامی؛ زیرا هدف از جریان‏شناسی ادبی، آفت‏شناسی ادبی است و آفت‏شناسی نیز شالوده دست‏یابی به ادبیات تعالی بخش و آرمانی است. از همین روی، این تحلیل مختصر در سه مرحله مرتبط به هم به انجام می‏رسد: آفت‏شناسی ادبیات، جریان‏شناسی ادبی و سبک ادبیات انقلاب اسلامی.

-1آفت ‏شناسی ادبیات معاصر

یکی از ویژگیهای موجود زنده، آسیب‏پذیری است؛ از همین روی در پزشکی، آسیب‏شناسی* یکی از پر رونقترین رشته‏های تجربی است. اندیشه و فرهنگ دینی نیز آفت‏پذیر است؛ به همین سبب آسیب‏شناسی دینی** یکی از شاخه‏های دین‏شناسی محسوب می‏شود. یکی از رسالتهای احیاگران تفکر دینی، آفت‏زدایی از اندیشه دینی است. امروزه از جمله عوارض تاثیرپذیری ادبیات (در قلمرو صورت و معنا یا هنر و اندیشه) از عامل خصیصه‏های شخصیتی ادیبان، عارفان، عالمان و ارتباط و تبادل با دیگر فرهنگها، آسیب‏پذیری و آفت‏زدگی است. پس اگر از این جنبه از دانشهای ادبی به آسیب‏شناسی یا آفت‏شناسی ادبی تعبیر کنیم، گزاف نگفته‏ایم. اهل تامل و مرزبانان هوشیار عرصه ادبیات بر این باورند که ادبیات معاصر ایران به شدت آفت زده است. اینک آن آفتها و آسیبها کدامند؟

آسیبهای کلان ادبیات معاصر ما را باید در دو خاستگاه مهم جستجو کرد:

شخصیت یا عوامل درون شخصیتی پاسداران ادبیات یا فرهنگ، که خود به دو عامل، قابل تقسیم است: یکی، فقدان تخیّل و اندیشه خلاق و دیگر، عدم توازن در نگرش و عنایت به هنر و اندیشه (بخصوص در عرصه حوزه و دانشگاه)؛ یعنی آنگاه که اندیشمندان و اهل ادب یک قوم، فاقد تخیّل و اندیشه آفرینشگر باشند و یا میان هنر و اندیشه آنان توازن وجود نداشته باشد، فرهنگ و ادبیات چنین جامعه‏ای دچار آفت می‏شود. هنر و اندیشه دو بال پر قدرت ادبیات یک ملت و کشورند؛ بدیهی است که با این ساختار و پیوند، چاقی یکی به لاغری دیگری خواهد انجامید تا آنجا که به مرگ و احتضار ادبیات منتهی خواهد شد.

خاستگاه کلان دیگر آسیب و آفت، روابط و تبادل فرهنگی یک زبان و نظام ادبی با دیگر فرهنگهاست که خود عبارت از سه رابطه سلبی است؛ یعنی سه نوع بریدگی و قطع تغذیه و پیوند با سه سرچشمه رشد و تغذیه فرهنگی. بر این اساس، سه منبع آفت‏شناسایی می‏شود: گذشته‏گرایی، زمان‏زدگی و اسلام‏گریزی. گذشته‏گرایی، ادبیات و هنر را با آفت با آسیب کهنگی و عدم سازگاری با فرهنگ و نیاز زمان مبتلا می‏کند. در نتیجه اثر ادبی بزودی با کهنگی و پیری زودرس مواجه می‏گردد و به بایگانی تاریخ سپرده می‏شود؛ چنانکه زمان‏زدگی و تجدد طلبی افراطی، ادبیات را از بعد دیگری دچار کم‏خونی و آفت می‏سازد و آن آفت، بریدگی از فرهنگ پیشین و عدم تغذیه از دسترنج فرهنگ و ادبیات پیشینیان است. تجربه نشان داده است یکی از ویژگیهای بارز شاهکارهای بزرگ ادبی جهان؛ چون: مثنوی مولوی، گلستان سعدی، غزلیات حافظ و...؛ تغذیه خوب و بجا از فرهنگ و ادبیّات پیشین بوده است. پس ادبیات بریده از گذشته، ادبیات لاغر و کم خونی خواهد بود؛ هر چند لاف تجدد و نوآوری و طراوت بزند، سکه‏اش نزد زرشناسان بهایی نخواهد داشت. پس، هیچ شاهکاری در غار متولد نشده است.

آفت دیگر، اسلام‏گریزی یا بریدگی از فرهنگ و ادبیات اسلامی است. یک عده در بعد هنر و اندیشه، از اسلام می‏گریزند و برگریز خویش هم افتخار می‏کنند. این گونه از گریز، ادبیات را از احساس و اندیشه متعالی جدا می‏کند و آن را به یک فرهنگ بیجان و منعکس کننده عواطف و اندیشه‏های سطحی مبدل می‏سازد. فرهنگ و بویژه ادّبیات معاصر ما، در دام اسارت این سه بریدگی است؛ یعنی گروهی از اهل ادب و هنر را اژدهای زمان زدگی و غرب‏زدگی بلعیده است؛ چنانکه گروه بسیاری در گرداب گذشته‏گرایی و جمود، بر هنر و اندیشه پیشین در غلتیده‏اند و حتی گامی فراتر نمی‏نهند و منجلاب دیگر که اسلام‏گریزی است عده بسیار دیگری را به کام خود کشیده است. گروهی از قافله سالاران ادبیات و فرهنگ اصیل معاصر، به این درد جانکاه پی برده و دلسوزانه در مورد آن هشدار داده‏اند. شاید نخستین فریاد، از آنِ مرحوم جلال آل احمد در کتاب غربزدگی باشد، آنجا که می‏گوید: "اما دانشکده‏های ادبیات چنین که بر می‏آید، در این دانشکده‏ها نه تنها سخنی از ادبیات به معنی واقعی و دنیایی‏اش نیست، بلکه حتی ادبیات معاصر در آنجا ندیده می‏ماند و نشناخته... و نتیجه چنین برخوردی با ادبیات، اینکه فقط نبش قبرکن می‏پروریم... این است که مثلاً دانشکده‏های ادبیات با همه فاضلی استادانش، تمام هم و غم خود را مصروف نبش قبر می‏کند و غور در گذشته‏ها و به تحقیق در عن‏الفلان و الفلان. در این نوع دانشکده‏ها از طرفی عکس‏العمل مستقیم غربزدگی را در این گریز به متنهای کهن و مردان کهن و افتخارات مرده ادبی و رها کردن روز حی و حاضر، می‏توان دید و از طرف دیگر بزرگترین نشانه زشت غربزدگی را در استنادی که استادانش به اقوال شرق شناسان می‏کنند که ذکر خیرشان گذشت.2"

مرحوم سعید نفیسی طی مقاله‏ای ضمن اینکه از حاکمیت تحجر و گذشته‏گرایی در دانشکده‏های ادبیات اظهار انزجار می‏کند و نومیدی خویش را نیز از اصلاح وضع کتمان نمی‏کند، می‏نویسد: "در کتابهای دبستانی و دبیرستانی ما سخن از فارسی امروز نیست؛ در دانشکده ادبیات، یگانه کالای معرفت، مرده‏پرستی است؛ من خود دکتری در ادبیات فارسی می‏شناسم که تا سه ماه پیش جز از من، نام انوار سهیلی را نشنیده بود، چه برسد به اینکه از کتابهایی که پس از آن نوشته‏اند، خبر داشته باشد... چند تن از نویسندگان و سرایندگان دیروز و امروز ایران هستند که زبده آثارشان به زبانهایی چند هم ترجمه شده است. اما درباره ایشان در جایی که باید موشکافی کنند... مطلقاً نامی از ایشان نیست، بالاتر آنکه هر کس دم از ادبیات معاصر بزند، این گروه ریش جنبانان او را استهزا می‏کنند. کسی صریحاً به من می‏گفت: شان شما بالاتر از این است که کتاب "شاهکارهای نثر معاصر" چاپ کنید؛ حیف نیست وقت خود را صرف این کارها می‏کنید" 3؟

مرحوم دکتر شریعتی با صدایی رساتر از دیگر دردمندان، به آفت کهنه‏گرایی و زمان‏زدگی در عرصه ادبیات معاصر و خالی بودن جای اساتید دو فرهنگه اشاره کرده است؛ وی می‏گوید: "صاحبنظران ما (صاحبنظران ادبیات فارسی) در این راه (نقد ادبی) نیز دو گروه متمایزند: یا کسانی هستند که به فنون و متون ادب پارسی کاملاً واقفند و به قولی "از قدمای معاصران!" به شمار می‏آیند که با همه پرمایگی و اهمیّت، از صدها اندیشه و آفرینشی که در ادب اروپایی مطرح است، بیگانه‏اند و از جریانات بسیار حساس و مهمی که از مسائل کلی هنر و ادب و زیبایی‏شناسی و روان‏شناسی ادبی و غیره هست، بی‏خبر، و ناچار کمیت اندیشه‏شان در همان جولانگاه تنگ گذشته محدود است و منزلی تازه و راهی نو و سخنی بدیع ندارند و نمی‏توانند داشته باشند؛ و یا در مقابل، ایرانیانی نظیر هوشنگ هناویدی هستند (یکی از شخصیتهای کتاب "تسخیر تمدن فرهنگی" به قلم مرحوم دکتر شادمان) هستند که یکسره از سرچشمه ادب پارسی به دورند و بیگانه، و هر چه دارند از اروپا دارند و در نتیجه، ترجمه فکر می‏کنند، ترجمه حرف می‏زنند، ترجمه تالیف می‏کنند، ترجمه قضاوت می‏کنند و اظهار نظر، ترجمه تجزیه و تحلیل می‏کنند و حتی ترجمه دیندارند و ترجمه بی‏دین؛ و خلاصه حرف خودشان نیست و ناچار آنچه می‏گویند درست یا نادرست غالباً (به معنی حقیقی کلمه) "بیجا" است و گنگ و ناهماهنگ و بسیار کم اثر، و در اینجاست که ارزش نویسندگان و متفکران و دانشمندان "دو فرهنگه" کاملاً آشکار می‏گردد، در هر زمینه و نیز در زمینه مسائل ادبی و از جمله نقد.4"

استاد مطهری نیز معتقد است که ادبیاتچیهای اهل عبارت ـ چه زمان زده، چه گذشته‏گرا و یا اسلام گریز ـ نمی‏توانند معرف حافظ و مفسّر ادبیات عرفانی فارسی باشند ـ که حاصل یک عمر سیر و سلوک فکری، عمل معنوی، هنری و دین‏شناسی آنهاست ـ آنان هر چه در این عرصه بر قلم جاری سازند جز انعکاس دنیای محدود و تنگ یا حوضچه‏های ذهنی و شخصیتی آنان نخواهد بود که "از کوزه همان برون تراود که در اوست"؛ وی می‏نویسد: "این دیباچه مثنوی، انصافاً شاهکاری است، البته اگر انسان رموز عرفانی را عملاً بداند و به کتب عرفا، آن هم نه به کتابهای فارسی که کار ادبیاتیهاست، آشنا باشد؛ ادبیاتیهای ما می‏روند چهار تا از دیوانهای شعرا را می‏خوانند، خیال می‏کنند که با رموز عرفانی آشنا هستند؛ لیکن تا کتب علمی عرفانی، چه آنها که در سیر و سلوک نوشته شده، و چه آنها که در عرفان نظری و فلسفی نوشته شده؛ مثل کتابهای محی‏الدین و امثال آن، تا کسی این کتابها را درست نخواند و عملا هم وارد سلوک نباشد، نمی‏تواند مثنوی را بفهمد یا حافظ را بفهمد؛ ممکن نیست اصلاً درک اینها کار ادیب و ادبیاتی به این شکل نیست.5"

اینک به پرسش دیرینه و شایع ذیل ـ که هنوز هم بی‏جواب مانده است ـ پاسخ داده می‏شود و آن اینکه: چرا در قرون و روزگاران ما دیگر نظامی گنجوی، حافظ و مولوی به ظهور نمی‏رسد؟ و اصولاً شاعران و ادبای ما، یا یک بعدی‏اند و یا در دام تقلید از همان بزرگان، گرفتار مانده‏اند؟

پاسخ پرسش؛ این است که این گونه از شخصیتهای بزرگ از دامن حوزه‏های علمیه بر می‏خاستند و اکنون دانشگاهها نیز در عداد مراکز فرهنگی و علمی درآمده‏اند؛ باید "حافظ" ها و "مولوی" ها در این دو مرکز پرورش یابند، ولی در سده‏های بعد از حافظ و مولانا ـ بویژه در دویست سال اخیر ـ هنر و ادبیات دینی در حوزه‏های علمیه ـ بجز ادبیات در حد صرف و نحو و بلاغت، که به قصد احاطه به ترجمه ساده و غیر فنی تدریس می‏شده است ـ کمرنگ و متروک شده است؛ یعنی آنچه که ملاک عالم بودن و فضل و فرزانگی محسوب می‏گردد، فقط معلومات بسیار و اندیشه است، و ابعاد هنری و ادبی قرآن و روایات ـ که در اوجند ـ به فراموشی سپرده شده است. و دانشگاه در جناح مقابل حوزه قرار دارد؛ یعنی در آنجا اندیشه و حکمت اسلامی کمرنگ و در حاشیه است. به عبارت دیگر، تلاش دانشکده‏های ادبیات به راهیابی به دنیای عبارات منحصر می‏شود نه عالم اشارات. اینان حافظ را در آیینه صور خیال و واژه‏ها و ترکیبهای بدیع جستجو می‏کنند و مولوی‏شناسی آنان نیز از توضیح واژه‏ها و ترکیبها و تمثیلهای مثنوی فراتر نمی‏رود. با توجه به این نکات؛ ادبیاتی، در اسارت سه نوع بریدگی است: بریدگی از فرهنگ و اندیشه معاصر، بریدگی از گنجینه‏های فرهنگ گذشته، و بریدگی از هنر و اندیشه اسلامی. اینک با وجود این وضعیت در عرصه حوزه و دانشگاه آیا می‏توان انتظار داشت، کسی حتی با نیمی از تواناییهای سخنوری حافظ ظهور کند؟ در جوی که:

نه حافظ را حضور درس خلوت         نه دانشمند را علم الیقینی!

پس حوزه دچار مشکل یک بعدی نگری به دین و پدیده‏های فرهنگی است و دانشگاه دچار مشکل گسستگی از زمان، گذشته غنی و فرهنگ اسلامی در قلمرو هنر و اندیشه. و این بزرگترین آفتی است که انقلاب ادبی اسلام و نهضت فرهنگی ـ هنری امام خمینی(س) را با آسیب جدی مواجه می‏سازد. قدم دوم پس از آفت‏شناسی، جریان‏شناسی در عرصه ادبیات است تا آنکه جایگاه ادبیات انقلاب اسلامی معین شود.

-2جریان‏شناسی ادبیات معاصر

1ـ2. ابعاد و ارکان نقد ادبی

نقد ادبی به لحاظ ویژگیها و اصول متعدد با نقد علمی همسویی دارد، از بعدی پیچیده‏تر و مهمتر برخوردار است؛ زیرا نقد علمی صرفاً جنبه‏های محتوایی را در بر می‏گیرد، در حالی که نقد ادبی علاوه بر نقد اندیشه و پیام، عرصه هنر و لفظ را نیز در بر می‏گیرد که در جای خود دریایی ناپیدا کرانه است. نقد ادبی، جنبه‏های مختلفی دارد که به لحاظ آن، شاخه‏هایی؛ چون: نقد عامیانه، نقد فنی، نقد از منظر وزن و قافیه، نقد از بعد پیام، نقد از روزنه سبک‏شناسی و... را شامل می‏شود؛ ولی یکی از جنبه‏های مهم و سرنوشت‏ساز نقد "نقد محتوایی" یا نقد بر مبنای جریان شناسی ادبی است.

ممکن است گفته شود نقد از بعد اعتقادی و نگرش شاعر یا ادیب، در واقع نقد شعر نیست، بلکه نقد شاعر است؛ این، نوعی مغالطه است؛ زیرا بر این اساس، نقد هنری نیز باید نقد شاعر باشد؛ چون ارزش هنری اثر نیز از شخصیت شاعر سرچشمه می‏گیرد. از سوی دیگر نمی‏توان در آثار هنری و ادبی، شکل را از محتوا و ظاهر را از باطن جدا کرد؛ زیرا لفظ و معنی هر دو، نخست در شخصیت شاعر ترکیب می‏شوند و به عنوان یک مرکب حقیقی به صورت اثر ادبی و هنری آشکار می‏گردند. بنابراین، در یک آفرینه ادبی لفظ و معنا با یکدیگر و هر دو با شخصیت شاعر و ادیب به شدت گره خورده‏اند، به گونه‏ای که ارزیابی یکی از آن دو بدون دیگری ناتمام است. از همین روی، برای دستیابی و شناخت عمیق به یک شخصیت ادبی یا آفرینه او باید به محیط اجتماعی آفرینشگر، نبوغ و خلاقیت یا عناصر درون شخصیتی او، نگرش هنرمند به انسان و جهان و سرانجام به آثار کتبی و شفاهی وی، شناخت کافی پیدا کنیم؛ چنانکه علی(ع) نقش شناسایی اثر برای راهیابی به شخصیت صاحب اثر را مورد تاکید قرار داده است؛ چون "المرءُ مخبوءٌ تحت لسانه"؛ مرد در زیر زبانش پنهان است. و "رسولک ترجمان عقلک و کتابک ابلغ ماینطق عنک6"؛ فرستاده تو بیانگر خرد تو است و نوشته‏ات گویاترین چیزی که از تو سخن می‏گوید. همان طور که با راهیابی به جهان‏بینی و نظام ارزشی شاعر و هنرمند، بیشتر می‏توان به عمق مفاهیم آفرینه او دست یافت. پس، نمی‏توان شخصیت‏شناسی صاحب اثر را به دلیل نقد شاعر به جای شعر و... نادیده گرفت، بلکه شخصیت‏شناسی، یکی از کلیدهای راهیابی به دنیای آفرینه‏هاست؛ همان‏گونه که شعر و اثر هنرمند، کلید راهیابی به آفاق شخصیت اوست.

بحث از جریان‏شناسی ادبیات در واقع، بحث از تیپ‏شناسی فکری و نوع نگرش هنرمند به انسان و جهان و نظام ارزشی اوست. به عبارت دیگر، جریان‏شناسی در ادبیات، شخصیت‏شناسی اهل ادب است که منشا پیدایش و تولد آفرینه‏های ادبی است.

2ـ2. جریان‏شناسی در عرصه ادبیات

نقد محتوایی ادبیات شالوده طرح شخصیت، نگرشها و ارزشهای هنرمندان را فراهم می‏آورد؛ همان‏گونه که طرح نگرشها و ارزشهای شاعر و هنرمند پای "جریان‏شناسی" در قلمرو نقد ادبی را به میان کشیده است. البته چنانکه نقد ادبی در حدوث و بقای خویش همواره مدیون فلسفه و بررسیهای کلامی بوده است، پدیده جریان‏شناسی نیز در حوزه نقد ادبی، در پیدایش و کمال خود از آن منبع سرشار بخصوص "فلسفه دین" تغذیه نمی‏کند. در حوزه فلسفه دین، جریانهای مرتبط با مقوله دین‏شناسی به پنج بخش ذیل، تقسیم می‏شود: تیپ یاجریان بی‏تفاوت و بی‏درد نسبت به مقوله دین و دین‏شناسی، جریان یا جریانهای روشنفکری غیر دینی، جریانهای روشنفکری دینی، تیپ یا چهره‏های خدمتگزار تفکر دینی، و جریان دین‏شناسی احیاگرانه.

می‏دانیم که هر یک از این تیپ‏ها یا جریانها ـ البته بجز بی‏دردان ـ ویژگیهای مختص به خود دارند و در عرصه دین‏شناسی از جایگاه خاصی برخوردارند. روشنفکران غیر دینی به دلیل دردمندی و برخورداری از ذهن و اندیشه خلاق می‏توانند با طرح پرسش و ایجاد سوال در فرا روی دین مداران موجب توسعه و تعمیق معرفت دینی بشوند؛ چنانکه روشنفکران دینی در عرصه دین‏شناسی نقش عمده‏ای ایفا می‏کنند و خدمتگزاران تفکر دینی نیز در تهیه مواد خام زمینه‏ساز دین پژوهی عمیق محسوب می‏گردند؛ ولی احیاگران تفکر دینی ـ که عالمان ربانی هستند ـ نقش قافله سالاری و مرجع فکری، اجتماعی و معنوی جامعه دینی را ایفا می‏کنند7.

این نوع عملکرد در قلمرو ادبیات و هنر نیز قابل تطبیق و اجراست؛ یعنی بر اساس الگوی یاد شده می‏توان جریانها یا تیپهای ادبی معاصر و غیر معاصر (پس از نادیده گرفتن جریان ادبی و هنری التذاذی) را به پنج جریان و تیپ تقسیم کرد و مختصات هر کدام از آنها را مورد مطالعه قرار داد؛ یعنی ادبیات بی‏درد و بی‏تعهد، جریان ادبی روشنفکری غیر دینی (سکولار)، ادبیات روشنفکری دینی، ادبیات خدمتگزارانه و ادبیات احیاگرانه. جریان ادبی بی‏درد، ادبیات اشرافیت و تیپ مرفهان است آنان به ادبیات به دیده تفنن یا سرگرمی مفید می‏نگرند؛ نظیر قصیده‏های "اسب" ایرج میرزا و عارفنامه‏های وی؛ امّا ادبیّات روشنفکری غیر دینی با نوعی دردمندی و آرمان‏گرایی انسانی آمیخته است؛ هر چند ممکن است در گزینش ایدئولوژی و پایگاه فکری خاص به خطا رفته باشد و گمراهی را رواج دهد؛ مانند ادبیات مارکسیست ـ لنینیستی در کشورهای وفادار به سوسیالیسم مارکسیستی و پیروان آنها و یا جریانهای ادبی آزادی طلب و استبداد ستیز غربگرا و ناسیونالیستها و ادبیات آزادیبخش در نهضتهای غیر دینی؛ چنانکه مرحوم نیما، اخوان ثالث، فروغ فرخزاد و شاملو را می‏توان از نمونه‏های جریان ادبی روشنفکران غیر دینی شمرد.

ولی ادبیّات روشنفکری دینی (شیعی یا غیر شیعی) زاییده ارزشها و اندیشه دینی است؛ او می‏خواهد با هنر و ادب خویش، جامعه را به ارزشها و نگرشهای الهی فراخواند و با ارزشهای ضد دینی مبارزه کند هر چند نتواند همچون احیاگران عرصه ادبیات، شاهکاری جاودانه بیافریند. خدمتگزاران عرصه ادبیات، در یک یا چند فن ادبی متخصصند، یا دیوانها و شاهکارهای کهن را تصحیح می‏کنند و یا متخصص تفسیر و تبیین ادبیاتند؛ اما گروه دیگر، شاهکار آفرینان قلمرو عرفان و ادبیاتند. اینان از دو ویژگی کلان برخوردارند: به لحاظ اندیشه یا نگرش و نظام ارزشی به مقام عالم ربانی یا ولی اللهی رسیده‏اند، و به لحاظ هنری و سخن آرایی نیز در اوج هستند که حاصل ترکیب آن دو، شاهکار و اثر جاودانه خواهد بود که مصداق کامل آن: قرآن، نهج‏البلاغه و خطبه‏ها و نیایشهای اهل بیت(ع) و بخشهای عمده‏ای از آثار شاهکار آفرینانی است که از آبشخور ثقلین سیراب گشته و از شلعه‏های هنری و معرفت آن قبسی برگرفته‏اند؛ آنجاست که:

گر شود دریا قلم بیشه مدید         مثنوی را نیست پایانی پدید

و یا

کس چو حافظ نگشود از رخ اندیشه نقاب        تا سر زلف عروسان سخن شانه زدند

حضرت علی(ع) در شاهکار جاودانه خویش؛ یعنی نهج‏البلاغه، همه را به صف احیاگران دین و دردمندان دیندار فرا می‏خواند و از فرو غلتیدن به منجلاب بی‏دردی و وادی خاموشان و دین‏گریزان بر حذر می‏دارد: "الناس ثلاته: فعالم ربانی و متعلم علی سبیل نجاة و همج رعاع، اتباع کل ناعق یمیلون مع کل ریج لم یستضیئوا بنور العلم و لم یلجاوا الی رکن وثیق.8"؛ مردم سه دسته‏اند: عالمان ربانی، و آموزنده‏ای که در راه سعادت کوشاست و فرومایگانی رونده به چپ و راست که پی هر بانگی می‏روند و با هر بادی خم می‏شوند نه از نور دانش فروغی یافته‏اند و نه به تکیه‏گاه استواری پناه برده‏اند.

اینک رسالت نسل انقلاب بویژه اهل هنر و اندیشه چیست؟

بی‏هیچ تردیدی، رسالت ما آن است که جامعه را از بند زنجیر ادبیات و هنر بی‏درد نجات دهیم و ادبیات و هنر دردمند روشنفکری غیر دینی را به دشت سرسبز هنر و ادب دینی فرا خوانیم و ادبیات دینی روشنفکری را به اوج ادبیات احیاگرانه عروج دهیم.

پس، ادبیات و هنر دینی، آن هنر و ادبیاتی است که با دردمندی روشنفکری جوانه می‏زند و در عرصه روشنفکری دینی رشد می‏یابد و در قله احیاگری یا مقام شخصیت ربانی به بلوغ نهایی می‏رسد و جاودانه می‏شود:

ای خدا بنمای جان را آن مقام       که در او بی حرف می‏روید کلام

آری نقد جریان شناسانه شعر و ادب در حقیقت تازیانه سلوک، نردبان عروج و دعوت به پیمان ازلی است و اگر این اصل بنیادین به عرصه نقد هنر و ادب پای نگذارد، ادب و هنر دچار آفت و رخوت بی‏دردی و نکبت بت‏سازی و بت‏پرستی می‏گردد و آنگاه راه آسمان بسته می‏شود و فصل بی‏برگی و بیداد زمستان فرا می‏رسد؛ اما باید دید ساختار و ارکان ادبیات دینی و احیاگرانه چیست؟ و اصولاً ویژگیهای بارز آن کدام است؟

پاسخ این پرسشها در گرو بررسی فشرده‏ای در قلمرو زیر ساختها و اصول ادبیات انقلاب اسلامی است.

-3سبک ادبیات انقلاب اسلامی

ادبیات انقلاب اسلامی تداوم انقلاب ادبی قرآن و اهل بیت(ع) است که در هزار و چهارصد سال پیش در مکه به منصه ظهور رسید و در اندک زمانی در جهان طنین افکند و وارد عرصه ادبیات فارسی شد و پس از ایجاد انقلاب تکاملی عظیم در پیام و هنر؛ بر اثر حاکمیت ناصالحان، قرنها در عرصه فرهنگ ما ـ بخصوص در صد ساله اخیر ـ کم‏رنگ یا وارونه مطرح شد و اینک با نهضت جهانی امام خمینی(س) حیاتی دوباره یافته و دنیای اسلام و ملتها را به انقلاب بنیادین ادبی و هنری فرا خوانده است:

زلف آشوبی رب در شب هو پیچیده است       در جهان و اعتصموا واعتصموا پیچیده است

در نگاهی جریان شناسانه می‏توان گفت: ادبیاتی است که از دردمندی انسانی آغاز می‏شود و در اوج خدا گونگی یا ادبیات احیاگر به کمال نهایی می‏رسد و اگر بخواهیم در عبارت کوتاهی تعریفی از آن ارائه دهیم، می‏گوییم: ادبیاتی است که به لحاظ هنری از هنر و ادبیات قرآن و سنت تغذیه می‏کند و به لحاظ پیام، آیینه اندیشه عرفان متعالی است؛ ویژگیها یا زیر ساختهای بنیادین آن بدین قرار است:

1. پیوستگی با گذشته، زمان حاضر و اسلام: از ویژگیهای بارز ادبیات انقلاب اسلامی پیوند با زمان، فرهنگ و اندیشه گذشته و فرهنگ اسلامی است. قرآن که بزرگترین شاهکار دنیاست خود را مهیمن؛ یعنی محیط بر ادیان پیشین معرفی می‏کند، با آنکه پیامش با همه زمانها و عصرها منطبق است. این ویژگی را نهج‏البلاغه و روایات اهل بیت(ع) نیز واجدند. پس، ادبیات انقلاب اسلامی امکان ندارد از این خصیصه قرآنی بی بهره باشد. ادبیات انقلاب فرزند زمان خویش است؛ در عین اینکه سرمایه‏های گذشتگان را نیز بر دارایی خویش افزوده است و از سوی دیگر، به لحاظ لفظ و معنا ثقلین محور است و بیشترین میزان تغذیه و تاثر از گذشتگان را به خود اختصاص داده است. این ویژگی در غزلیات حافظ و دیوان شمس و مثنوی مولوی بروشنی پیداست. پس می‏توان گفت که ادبیات انقلاب اسلامی هم فرزند زمان خویش است و هم فرزند میراث فرهنگی کهن و هم فرزند راستین اسلام.

2. آمیختگی با درد و درد دین: ادبیات انقلاب، ادبیات ستیز با ارزشهای غیر الهی و حتی بت ساختن ارزشهای عقلانی و علمی است. گدازه آتشینی است که بر وادی بی‏دردی و بی‏تفاوتی و زرمداری و زورمداری فرو می‏ریزد؛ یعنی تازیانه حرکت و سلوک از من زیستی به من عقلانی، و از من عقلانی به شخصیت ربانی است به عبارت دیگر، ادبیاتی است که خود مظهری از اسما و صفات الهی است و دیگران را نیز رنگ الهی می‏دهد و خدا گونه می‏کند؛ پس با سرگرمیهای اشراف منشانه و انگل وارگی و حتی با تفننهای علمی و عقلانی سرسازگاری ندارد به گفته مولوی:

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت      شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

یا:

عاشقم من بر فن دیوانگی      دورم از فرهنگ و از فرزانگی

و یا:

چند از این الفاظ و اضمار و مجاز      سوز خواهم سوز، با آن سوز، ساز

و به تعبیر مرحوم اقبال:

یا رب درون سینه، دل با خبر بده سیلم، مرا به جوی تُنُک مایه‏ای مپیچ

درباده نشاه را نگرم آن نظر بده جولانگهی به وادی کوه و کمر بده

و به تعبیر علی معلم:

گریزد از صف ماهر که مرد غوغانیست      هر آنکه کشته نشد از قبیله ما نیست

البته انعکاس دردمندی از قرآن و فرهنگ اهل بیت(ع) به شاهکارهای ادبی؛ چون: شاهنامه، سروده‏های سعدی، مولانا، حافظ و... سابقه طولانی دارد؛ چنانکه سعدی(ره) می‏گوید:

من از بینوایی نیم روی زرد      غم بینوایان رخم زرد کرد

و یا:

چو عضوی به درد آورد روزگار تو کز محنت دیگران بی‏غمی     دگر عضوها را نماند قرار نشاید که نامت نهند آدمی

ولی درد و درد دین در ادبیات انقلاب که انعکاس فریاد انبیأ و اهل بیت(ع) از نای عرفان متعالی است، شکوه و اوج دیگری دارد. بشنوید:

در عرصه اندیشه من با که توان گفت غمخوار بجز درد و، وفاداری بجز درد از درد سخن گفتن و از درد شنیدن چون جام شفق موج زند خون به دل من با خون شهیدی است که جوشد زدل خاک

سرگشته چه فریادی و خونین چه نبردی است جز درد که دانست که این مرد چه مردی است با مردم بی‏درد ندانی که چه دردی است با این همه دور از تو مرا چهره زردی است هر جا که در آغوش صباغنچه وردی است9

این درد، گاهی آشکارتر تجلی می‏کند و اسرار نهانی خویش را بیشتر فاش می‏کند:

ابر و نباریدن، چه رنگ است این چه رنگ است؟ تیغ و نبریدن، چه ننگ است این چه ننگ است؟

یاد شهیدانی که در بدر آرمیدند یاد احد، یاد بزرگیها که کردیم شبگیر ما در روز خیبر یاد بادا کو میثم، آن خرما فروش نخل طه اینک که آیا ضامن این دین و دین است

نامردم آزه‏ند و مردی آفریدند آن پهلوانیها، سترگیها که کردیم قهر خدا در خشم حیدر یاد بادا کو اشتر، آن دست علی در روز هیجا آیا کدامین دست نصرت با حسین است10

و یا:

کیست آن لایی الایی یک لا جامه       تا چو شمشیر علی گرم کند هنگامه

کوتاه سخن آنکه دردمندی شاعر و هنرمند به رنگ جامعیت و تعالی شخصیت و یا به میزان پیامبر گونگی و علی وارگی اوست. انقلاب اسلامی، شاعران و هنرمندان را علی‏گونه کرد در نتیجه، روح بلند ادبیات و هنر علوی را بر کالبد ادبیات و هنر این مرز و بوم دمید، آنگاه شاهین احساس و تخیّل نیز اوج گرفت. امام خمینی(س)، احیاگر و بنیانگذار این فرهنگ می‏فرماید: "هنری زیبا و پاک است که کوبنده سرمایه‏داران مدرن و کمونیسم خون آشام و نابود کننده اسلام رفاه و تجمل، اسلام التقاط، اسلام سازش و فرومایگی، اسلام مرفهین بی‏درد و در یک کلمه اسلام آمریکایی باشد.11"

3. عرفان متعالی در عرصه اندیشه و پیام: ادبیات پیشین ما ـ گذشته از ادبیات و هنر وادی عشق مجازی و غفلت زدگی ـ یا آیینه حماسه بود، یا تجلی عشق الهی و اولیای او، یا مظهر خرد و اندیشه و یا ادبیاتی بود سیاسی و اجتماعی محض. از مصداقهای ادبیات نوع اوّل، شاهکار جهانی و جاودانی حکیم فردوسی؛ و مصداق نوع دوّم، غزلیات خواجه حافظ بود. ادبیات از نوع سوّم نیز در بخشهایی از سروده‏های حکیم سنایی و مثنوی مولوی؛ و نوع چهارم در دوره بازگشت (در عصر قاجاریه) برجستگی یافت.

عرفان ثقلین که در عرفان ناب و متعالی امام(ره) تبلور یافت، ادبیات ما را به اوج قله جامعیت برد و آن را عاشقانه، عقلانی، حماسی و اجتماعی کرد. این جامعیت یا به تعبیری وحدت در عین کثرت، جوهره عرفان متعالی است که اندیشه و پیام هنر و ادبیات انقلاب را از جریانها و سبکهای ادبی دیگر متمایز می‏سازد؛ چنانکه در عرصه فرقه‏ها و مسلکهای عرفانی، در قلمرو دین‏شناسی معاصر، فلسفه انقلابها و عرصه فلسفه و فقه و کلام، راه جدیدی فرا روی بشر معاصر می‏گشاید.

عرفان متعالی عبارت از: نگرشی بر مبنای ثقلین محوری و همه جانبه به انسان، جهان و جامعه که در آثار و اندیشه‏های امام خمینی(س) تبلور یافته است و بر اساس آن؛ دین، دنیا، سیاست، علم و هنر و ادبیات و... هویت اسمأ اللهی، و انسان ماهیت خداگونگی پیدا می‏کند. در این نگرش، قرآن آیینه اسما و صفات الهی است و تجلی آن در آیینه انسان، شخصیتی است که از مراحل شخصیت زیستی وعقلانی گذشته و جامع خرد برتر، عشق آتشین به حضرت حق و اولیای کامل، قدرت و توانایی برتر، حماسه عرفانی و تلازم با کثرت در عین وحدت است12.

بنابراین، فصل حقیقی یا اساسی‏ترین وجه ممیز هنر و ادبیات انقلاب اسلامی، همسویی با عرفان متعالی است وگرنه در تاریخ انقلاب قابل طرح نیست. یادآوری این نکته لازم است که صرف مذهبی‏بودن اثر ادبی ویژگی مشخص ادبیات انقلاب بودن نیست؛ چنانکه صرف حماسی بودن یا عقلانی بودن نمی‏تواند وجه ممیز باشد و این راهی است که امام خمینی(س) گشوده است:

خرقه پوشان به وجود تو مباهات کنند پارسایان سفر کرده در آفاق شهود پی به یک غمزه اشراقی حشمت نبرند بعد از این شرط نخستین سلوک این باشد

ذکر خیر تو در آن سوی سماوات کنند با نسیم صلوات تو مناجات کنند گرچه صد مرحله تحصیل اشارات کنند که خط سیر نگاه تو مراعات کنند13

4. ثقلین محوری در عرصه هنر و سخن‏آرایی: ویژگی ساختاری دیگر در ادبیات انقلاب، ثقلین محوری در سخن آرایی و سبک ادبی است؛ همان‏گونه که در قلمرو اندیشه و پیام، گرایش به عرفان متعالی برجسته‏ترین ویژگی مضمونی آن بود. البته، اثر پذیری ادبیات ما در عرصه سخن‏آرایی و حتی ساختار و قالب، از ادبیات قرآن و سنت به ادبیات انقلاب منحصر نمی‏شود، بلکه این اثر پذیری در طول تاریخ ادبیات پرمایه فارسی، بویژه در سبک عراقی بسیار چشمگیر بوده است. این ویژگی ـ چنانکه در جای خود به تفصیل از آن سخن گفته‏ایم ـ تنها به عرصه واژه‏ها و ترکیبها منحصر نمی‏شود که عرصه صور خیال، موسیقی و آهنگ سخن (قلمرو وزن و قافیه)، صناعت تضمین، بدیع، ارتباط یا عدم لزوم ارتباط منطقی عمودی میان بیتها و اصول و شیوه‏های خاص در نقد ادبی را نیز در بر می‏گیرد.14

بنابراین، یکی از اصول سبک‏شناسی ادبیات انقلاب اسلامی، عنایت به اصل ثقلین محوری در بعد سخن سازی و سخن آرایی است.

باید توجه داشت که این ویژگیها در حد شاهکار معاصر و در مرحله طرح آرمانی و عالم ثبوت مطرحند؛ ولی در عرصه مصداق و مرحله اثبات، هنوز با شاهکار عینی مطلوب فاصله بسیاری وجود دارد و آن ـ چنانکه مطرح گردید ـ به این علت است که حوزه‏های علمیه دچار آفت ضعف هنر و ادبیات، و دانشگاهها دچار ضعف اندیشه دینی هستند. پس، می‏توان گفت که شاهکار ادبی عصر انقلاب اسلامی هنوز متولد نشده است یا آنکه هنوز در دوران کودکی و دستکم در دوران خامی و نوجوانی است. ادبیات دانشگاهی ما نیز یا دچار پیری است و یا در دوران پیری یاد کودکی کرده و ناخود را به جای خود برگزیده است؛ ولی نمی‏توان از نظر دور کرد که شاعران عصر انقلاب ـ در حد روشنفکری دینی نه شاهکار ـ در انعکاس احساس و اندیشه عرفان متعالی یا عرفان ظلم ستیز و دارای تعهد الهی موفق بوده‏اند، هر چند در قلمرو سخن‏آرایی و حضور هنر و اصول سخن آرایی قرآنی و مشرب اهل بیت(ع) بسیار ضعیف عمل کرده‏اند. به همین سبب، ادبیات انقلاب اسلامی از بعد اثر پذیری هنری از قرآن و سنت دچار کم خونی است و راه آن، توجه ویژه دانشگاه و حوزه به معارف و ادبیات و فنون ادبی قرآنی و اهل بیت(ع) است. بدیهی است که ادبیات انقلاب اسلامی زاییده انقلاب ادبی اسلام است؛ ولی همه شاهدیم که در نظام ادبیات دانشگاهی ما انقلابی صورت نگرفته است. اینک آیا در وضعیت فعلی هنر در حوزه‏ها و وضعیت موجود اندیشه و معارف دانشگاهی ـ بخصوص دانشکده‏های ادبیات ـ می‏توان انتظار داشت کسی چون حافظ یا شاهکاری از سنخ مثنوی مولانا ظهور کند؟

در پایان، یک نکته را برای تکمیل سخن مطرح می‏کنم و آن پاسخ این پرسش است که: چه کسی می‏تواند شاهکارهای ادبی ـ عرفانی و جریانهای ادبی، بویژه ادبیات انقلاب اسلامی را نقد و تحلیل کند؟

جایگاه همزبانی و همگونگی

در پاسخ این پرسش به اختصار می‏توان گفت که نقاد ادبی باید با اثر ادبی مورد نقد ـ نقد همه جانبه یا از بعدی محدود ـ سنخیت و همگونگی داشته باشد. برای مثال، نقد همه جانبه یک شاهکار ادبی؛ نظیر دیوان حافظ یا مثنوی مولوی، مستلزم همگونگی و سنخیت در سه رکن بنیادین است: همگونگی در اندیشه و نگرش، همگونگی در احساس، و همگونگی هنری. همگونگی در اندیشه و نگرش به مفهوم این است که ناقد باید از جنبه معرفت و شناخت جهان، انسان، دین و عرفان با مولانا کفو و مشابه باشد تا بتواند به دنیای اندیشه عمیق و ناپیدا کرانه وی راه یابد و با او همسخن شود و مولوی نیز با او وارد گفتگو گردد؛ چنانکه همگونگی در احساس ـ که به مفهوم همدردی قلبی و درونی با مولاناست ـ مستلزم رسیدن به مقام شخصیت ربانی و داشتن احساس و ذائقه عرفانی است وگرنه به گفته حافظ:

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل       کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها

و یا:

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز       دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

و به گفته مرحوم فخرالدین عراقی:

دلستانی، دل ز من ناگه ربودی کاشکی      آشنایی، قصه دردم شنودی کاشکی

و مرحوم اوستا چه زیبا از همزبانی با بی‏دردان بیزاری جسته است:

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن        با مردم بی‏درد ندانی که چه دردی است

مولانا نیز خوش سروده است:

دومجرد شو مجرد را ببین عقل گردی، عقل را دانی کمال

دیدن هر چیز را شرط است این عشق گردی، عشق را بینی جمال

پس نقد شاهکار از بعد اندیشه و پیام در گرو همفکری یا همزبانی در اندیشه و نگرش، و نقد از بعد شور و احساس در گرو همدلی یا همزبانی در احساس و آتش درونی است؛ از همین روی، بزرگترین آفت ادبیات دنیای اسلام، تفکیک میان تخصص در ادبیات و آشنایی عمیق با الهیات و سپردن کرسی تدریس ادبیات حکمی و عرفانی دنیای اسلام به اهل عبارت است.

پایه دیگر ورود به دنیای شاهکارهای عرفانی، همزبانی در زیبایی‏شناسی ادبی و همگونگی هنری با شاهکارآفرینان است.

عقل گردی، عقل را دانی کمال        عشق گردی، عشق را بینی جمال

و یا:

می نداند حال پخته هیچ خام       پس سخن کوتاه باید والسلام

پس آنانکه ـ در حوزه و دانشگاه ـ می‏خواهند خرقه تعلیم یا نقد ادبیات حکمی و عرفانی و جریان‏شناسی در ادبیات را بر تن کنند باید در سه زمینه به سیر و سلوک جدی و بی‏وقفه بپردازند: سیر و سلوک در قلمرو معرفت و شناخت اعم از فلسفی، کلامی، عرفان نظری و عملی و بویژه دین‏شناسی عمیق؛ سیر و سلوک معنوی برای قطع تعلقات و خانه‏تکانی دل از طریق روی‏آوری به تهجد، نیایش، سحرخیزی، عبادات و عمل صالح، که:

هر گنج سعادت که خداداد به حافظ      از یمن دعای شب و ورد سحری بود

و یا:

می صبوح و شکر خواب صبحدم تا چند      به عذر نیم‏شبی کوش و گریه سحری

و سیر و سلوک هنری؛ یعنی کوشش برای فراگیری فنون و کسب تجربه‏ها در عرصه فنون سخن‏سازی و سخن‏آرایی است که:

نازپرورده تنعم نبرد راه به دوست      عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد

و استاد شهریار نیز گفته است:

سالها دخمه خود ظلمت زندان کردم تا به ویرانه خود گنج قناعت جستم من هم از خود نرسیدم به دیار سیمرغ اگرم مرد سخن نام کنی خود دانی هنری نیست که همسایه حرمانش نیست

تا دری رخنه به میخانه رندان کردم قصر آمال و امانی همه ویران کردم طی این بادیه با رستم دستان کردم سالها خدمت مردان سخندان کردم من هم این کسب هنر از در حرمان کردم15

چکیده سخن

آسیبها و آفتهای ادبیات در دو عرصه قابل بررسی است: آسیبهای درون شخصیتی چون: عدم تخیل خلاق، یک بعدی‏نگری به آفرینه‏ها و عدم سنخیت میان عالم و معلوم وعرصه روابط معلومات اهل هنر و ادب با زمان، گذشته و اسلام، که بریدگی هر یک از این روابط بر پیکره ادبیات آسیب جدی وارد می‏سازد. از سوی دیگر، چون آفت‏شناسی و رشد ادبیات در گرو جریان‏شناسی ادبی است، بحث جریان‏شناسی مطرح گردید و خاطرنشان شد که بر اساس جریان‏شناسی در قلمرو دین‏شناسی و حوزه فلسفه دین، پنج جریان ادبی قابل شناسایی است: ادبیات بی‏تفاوت یابی درد، ادبیات روشنفکری غیردینی، ادبیات روشنفکری دینی، جریان ادبی خدمتگزار و جریان ادبی احیاگرانه؛ و چون ادبیات دینی ـ که عبارت از ادبیات روشنفکری دینی و احیاگرانه یا شاهکار ادبی دینی بود ـ با تمام ویژگیهایش در چهره ادبیات انقلاب اسلامی تجلی کرده است؛ ویژگیهای ادبیات انقلاب مطرح شد و این نتیجه به دست آمد که ادبیات انقلاب اسلامی یا ادبیات احیاگرانه دارای چهار ویژگی اساسی است:

اول، پیوستگی با زمان، گنجینه‏های کهن و معارف دینی؛

دوّم، عرفان متعالی به لحاظ اندیشه و پیام؛

سوّم، دردمندی دیندارانه

چهارم، ثقلین محوری در عرصه هنر و سخن‏آرایی.

این ویژگیها، ادبیات انقلاب اسلامی و دینی ما را از سبکها و جریانهای ادبی دیگر متمایز می‏سازد و فصل سبز تازه‏ای به روی اهل ادب و هنر می‏گشاید. در خاتمه به این نکته اشاره شد که آموزگار و نقاد ادبیات احیاگرانه یا شاهکارهای ادبی ـ عرفانی دنیای اسلام باید با شاهکارآفرینان در سه زمینه همزبانی و همگونگی داشته باشد: همزبانی و همگونگی در اندیشه و نگرش، همگونگی یا همدلی در احساس، و همزبانی یا همگونگی در هنر و فنون سخن‏سازی و سخن‏آرایی. این اصل اساسی در عرصه نقد، پاسداران امروز و آینده مرزهای ادب و هنر را در سه قلمرو به سیر و سلوک بی‏وقفه و جدی فرامی‏خواند: سیر و سلوک علمی در حوزه اندیشه و نگرش، سیر و سلوک معنوی در حوزه خانه تکانی دل از تعلقات، و سیر و سلوک هنری در عرصه آفرینه‏های ادبی.

12/4/75


1. ابن خلدون، عبدالرحمن؛ مقدمه؛ ترجمه محمد گنابادی، ج 2، ص 1224.

2. آل احمد، حبدل؛ غربزدگی؛ ص 183 ـ 184.

3. مجله ادبیات معاصر؛ ش 2، ص 4 ـ 5.

4. شریعتی، علی؛ مجموعه آثار؛ هنر، ص 93 ـ 94.

5. مطهری، مرتضی؛ تماشاگه‏راز؛ صدرا، ص 192 ـ 193.

6.نهج‏البلاغه؛ ترجمه شهیدی، حکمت 148 و 301.

7. ر. ک: نگارنده؛ درآمدی بر مبانی آثار و اندیشه‏های امام خمینی(س)؛ فصل احیاگری در دین و احیاگریهای امام خمینی(س)، نشر عروج.

8. نهج‏البلاغه؛ ترجمه شهیدی، حکمت 147.

9. اوستا، مهرداد، روزنامه رسالت، ش 2980، اردیبهشت 1375.

10. باقری، ساعد و محمد رضا محمدی نیکو؛ شعر امروز، ص 184.

11. ر. ک: سوره؛ دوره 1، ش 1، ص 8.

12. ر. ک: نگارنده؛ درآمدی بر مبانی آثار و اندیشه‏های امام خمینی(س)؛ فصل عرفان متعالی امام خمینی(س).

13. اخلاقی، زکریا؛ دفتر تبسمهای شرقی؛ ص 25 ـ 26.

14. نگارنده؛ در نقش قرآن و حدیث در گسترش زبان و "ادبیات فارسی"، مجله نامه مفید؛ ش 5، ص 51.

15. شهریار؛ کلیات دیوان فارسی؛ انتشارات نگاه، ج 2، ص 920.

  نویسنده: عباس ایزدپناه

منبع: تبیان